تبليغاتX
گفتگوهای تنهایی
گفتگوهای تنهایی

روح القدوس


یک قدم دیگر

... یک قدم دیگر تا بینهایت .....

یک قدم دیگر تا مرز جنون

تا اوج تا گسیختن پیله تنیده شده به یک مشت استخوان و یک روکش از پوست

تا رها شدن روح از آن تا اوج و تا لقا الله تا ملاقات ذات اقدس

تا بینهایت

یک قدم دیگر تا مرز جنون

تا باقی ماندن تهنا یک اثر کوچک ، یک مستطیل کوچک منقوش ، سنگ قبر

یک قدم دیگر تا فراموش شدن

تا شاید تنها ماندن یک نام ، آنهم تنها یک قدم !

یک قدم دیگر تا رسیدن وزن به ۱۳ گرم ، به سر وزن آمدن جاوید ، سنگینی روح

یک قدم دیگر تا جنون

یک قدم دیگر تا ترک ظلمت تا ترک گمراهی و ندانستن  ، ترک تارک

یک قدم دیگر تا دنیایی همه اش نور نور نور نور

یک قدم دیگر رسید....

جمعه 18 دی1388  توسط محمد رضا  |

 

نشانی

دلتنگی را بهانه ای ست

بهانه را دلیلی

و دلیل را منشأش نشانیست ...

آری آغاز را نشانیست به وسعت لامکان ! و پایان را نیز

نشانی به عمق قامت استوار موسیقی ژرف اندیشه در غم !

رجعت به خویشتن خویش .فلک را در نوردیدن ، آسمان ، دریا و... و 

... وصحرا ، کوه ، دشت و...

و

دیدن و نگریستن خویش . خویش نه ! نه ! نگریستن تو

الهی !

                 به صحرا بنگرم صحرا ته وینم         به دریا بنگرم دریا ته وینم

            به هر جا بنگرم کوه در و دشت          نشان روی زیبا ته وینم

 

 

 

پنجشنبه 28 آبان1388  توسط محمد رضا  |

 

 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

اندر دل من هیچ کسی خانه نداشت

                                        کس جای در این خانه ویرانه نداشت

 

مهراوی من  - معبودا - خداوندا

 سپاس تو را که تنها تویی بزرگ عاشق گیتی . سپاس تورا که عاشقی .

و

شرمسار که عشقی لایق تو وجود ندارد و هر چه هست جز ادعایی پوچ هیچ نیست !

                عشق اسطرلات اسرار خداست        

               هر چه گویم عشق را شرح و بیان

                                                     چون به عشق آیم خجل مانم از آن .........

سه شنبه 26 آبان1388  توسط محمد رضا  |

 

............................     تنها خدا میداند و بس      ...................

یکشنبه 24 آبان1388  توسط محمد رضا  |

 

عاقبت منزل ما وادی خاموشان است  

                                حالیا غلغله در صورت افلاک انداز

 

پنجشنبه 14 آبان1388  توسط محمد رضا  |

 

امام على عليه‏السلام :
مـؤمـن شـاديش در چهره‏اش مى‏باشد و اندوهش در دلش ، سينه‏اش از هر چيز فراختر   (پر حوصله و دريا دل) است و نفسش از هر چيز زبونتر ؛ بلندپايگى را ناخوش دارد و شهرت را دشمن ؛ اندوهش دراز است و همتش بلند ؛ بسيار خموش است و اوقاتش به بيكارى نمى‏گذرد ؛ شكور است و شكيبا ؛ غرق در انديشه خويش است و در پايبندى به دوستى خود (با ديگران) حريص است . نرمخو و مهربان است ، اراده‏اش سخت‏تر از سنگ خاراست و با اين حال از يك بنده خوارتر و افتاده‏تر است
.

بحار الأنوار : 69 / 410 / 127

دوشنبه 6 مهر1388  توسط محمد رضا  |

 

پاسخ به نظری از پست قبلی

امروزه درمساجد کمدهایی برای نگهداری کفش وجود دارد که خیلی هم مطمئن است.مسجد تنها محل تفکر نیست انسان در هر جایی می تواند تفکر کند.انسانی که در مسجد به کفشهایش فکر کند در خیابان هم چیز های مثل کفش وجود دارد تا فکر او را مشغول کند.اگر دنبال بهانه برای نرفتن به مسجد می گردی؟ دلیل خوبی پیدا نکردی باز بگرد.اگه می خوای بگی کتاب می خونی؟کار خیلی خوبی ادامه بده .ولی کار درستی نیست که یه جمله از وسط متنی بیاری که چون سرو تهش نیست می شه بهش هزار تا ایراد گرفت.
اگه .... نه دیگه بسه فکر کنم کافی باشه.     مهدی

آقا مهدی . دوست عزیز

اگه مسجد محلی برای تفکر بود که خیلی خوب بود ! یا حداقل تفکر هم وجود داشت!بی گمان روح معمار بزرگش محمد امین خوشحالتر می بود . کسی منکر مسجد و سایر محاسنش نشده . بی گمان خالق این جمله پر نغز نیز چنین قصدی نداشته . اون بیشتر نیتش زدن یه تلنگری هر چند کوچک به توجهات اذهان مادی گرای انسانهای بعضا مقدس مآب بوده . که هی آدم - انسان باش . یه کم هم به ماوراء فکر کن . به سر منشات . به حق . به حقیقت حق . اتفاقا اگر متعصبانه برخورد نکنیم منظور نویسنده دقیقا این بوده که مکان تفکر فرقی نداره .مهم نفس عمله .کسی که مال دنیا واسش مهمه کفشاش هم مهمه اگه گم بشه ! اذهان مشوشه . همه به فکر اثبات خودشون هستن نه اثبات حقیقت !!!! برای شناخت حقیقت مطالعه جرم نیست ! همفکری جرم نیست ! اگه جرم بود علم بوجود نمیامد ! هر چند امروزه هدفی که علم بر اساس ان بنا نهاده شد از مسیر واقعی منحرف شده . علم شده بنده تام الاختیار تکنولوژی ! چه علم همانست که در یونان قدیم مطرح بود ! ضمنا هر چیزی که تاثیری بر انسان شدن آدمی بگذارد قابل ارزش و احترام است هر چند کوچک !

ممنون از نظر شما  .  محمد رضا 

یا حق .

یکشنبه 22 شهریور1388  توسط محمد رضا  |

 

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و

به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به

کفشهایم فکر کنم..

                                                                      دکتر شریعتی

یکشنبه 8 شهریور1388  توسط محمد رضا  |

 

اون بالا نشسته بود ، روی دیوار .خیلی وقت بود ، خیلی سال ، نمیدانم چند سال ، چند ماه .شاید از وقتی که قفس جسمم ، ... چرا باید اینگونه بگوییم !؟ نه ، این بهترست . شاید از وقتی که اینجا ، خرپشته را میگویم ، شده است اتاق من . شده است خلوتگاه شبهای تنهایی و انس و الفت و دوری و نزدیکی من ،به خودم ، به دنیا به سرمنشاء دنیا ، به کائنات ، به هستی ، به خودم ، به مبدا خودم ، به شیپور سوراسرافیل ، به کوه ، به جنگل ، به دریا ، چی دارم میگم ؟! به شبهای خلوت ، به شبهای موسیقی ، سه تار ، ضبط صوت کوچک اما با وفای ناسیونال ، به خودم ، به او ... هُو... چی میگفتم ؟! ... آها ... !

یادم افتاد . اون بالا نشسته بود . روی دیوار ... از وقتی اینجا شده اتاق من ... خیلی ساکت . ولی با نگاهی پر معنا .با آن جمله های پر نغز از شریعتی . یه چیزهایی را دائم به یادم می آورد . مثل یک تلنگر 

 " نمدانم پس از مرگم چه خواهد شد " ... " کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت "...  هــــــــــی !

هر وقت وارد اتاق میشدم یه نگاهی سرد میکرد و یک سلام و یک باز تو آمدی ؟ میگفت و یک چرا باز پریشانی ؟

بعد ساکت لم میداد و تا صبح نگاهم میکرد . این اواخر انگار کوه غصه بود . نمیدانم دلتنگ بود یا دلگیر ؟! هر طور که بود ، غم در چهره اش فریاد میزد . انگار منتظر بود تا من لب بگشایم و بپرسمش ُکه هی تو دیگر چت شده ؟ تا مانند آتشفشان فوران کند و لب باز کند .و یک دل سیر گریه کند و یک چانه پر گلایه .

قاب عکس روی دیوار از دست من خسته شده بود . من نپرسیدم و او هیچ نگفت . خاموش ماند . لب تر نکرد و دم نزد . بغزش را به درون گلویش کشید وبی تابی را به کام .و به انتظار ایستاد و ایستاد و ایستاد و ایستاد و ... ایستاد ...

انتظار ... انتظار ... انتظار ... من نیامدم و او نا امید شد و مایوس . بیچاره وقتی دیده بو از آمدن من خبری نیست و فایده ای ! به انتظار باد نشست و به امید روزی که پنجره اتاق باز شود و اولین نسیم که از آن وارد میشود .انگار خودش دست به کار شده بود باد را به ضیافت دعوت کرده بود . ضیافت آخر ! شام آخر !

روزی که رسیدم و جنازه اش را روی فرش اتاق دیدم ، همه چیز را فهمیدم . همه حرفهای نگفته اش را و اسرار درونش را . و آه هایش را و ناله هایش را و زجر زجر هایش را که از دوری و تنهایی من کشیده بود !

چقدر دلش تنگ بود . چقدر دلش به حال من سوخته بود و چقدر من را تحمل  کرده بود . چقدر من را به حال خود رها کرده بود  تا غرق تنهایی خود شوم و چقدر غرق تنهایی شده بود و من چقدر غرق تنهایی بودم و او را ندیدم که غرق تنهایی بود !چقدر دیر احساسش را درک کردم . او رفت و با رفتنش تلنگری زد بر تنهایی من. دیگر نیست ولی یادش هست .

" نمدانم پس از مرگم چه خواهد شد " قاب عکس روی دیوار رفت ولی من میدانم میدانم پس از مرگم چه خواهد شد . میدانم کوزه گر چه نقشی به خاک اندامم خواهد زد ...

چهارشنبه 28 مرداد1388  توسط محمد رضا  |

 

عمر

۱-۲-۳....

۱۴

۱۴ * ۲=۲۸

۲۸*۲=۵۶

۵۶+۱۴=۷۰

!!!؟

بر لحظه هایم بنگرم ، عمرم عجب سر می رود…

چون اب در جویی روان ، بر جـوی دیگر می رود…

انگار با هــــــــر یک دمم ، گنجی به پایان می برم

یک روز این ته مانده هم ، خود رو به اخر می رود…

راهی که در دنیای خود ، تا انتــــــها با پای خود

من می روم ما می رویم ، ان فرد دیگر می رود…

معشوق و عاشق می رود ، عمر دقایق می رود

حتی دل و دلداده یا دلجـــو و دلبــــــــر می رود…

هر دین و ایین هر روش ،هر قلـــب در حال طپش

گبر و مسلمان می رود ، بی دین و کافر می رود…

روحت جدا از این بدن ، گردد برون از عمــــــق تن

از پا بیاید تا لبت ، از فـــــــــــوق حنجر می رود…

فرقی ندارد روز و شب ، وقتی اجــــل دارد غضب

بنشسته باشی یا به پا ، حتی به بستر می رود…

چون می رود هر خلقتی ، هر یک به هر یک فرصتی

خوش ان که بی اسم و گنه ، اری سبکتر می رود…

شاعر ناشناس

دوشنبه 19 مرداد1388  توسط محمد رضا  |

 

یا مهدی

الا که نور خدایی            خدا کند که بیایی

پنجشنبه 15 مرداد1388  توسط محمد رضا  |

 

صدای یار

چشم هایم را میبندم برای لحظه ای به دور از  دنیا

چشمانی که شاید بسته است در عین باز بودن

شاید کسی باورش را ندارد یا نمی خواهد باورش کند که بسته است چشمانش

 به هر حال چشمانم را برای لحظاتی میبندم ، چشمان سر را میگویم

  شاید باورم قنوت یابد و خیالم قامتی استوارتر از پیش !

اینجا عمق فاجعه است

چشمان بسته است ، هنوز از فضای عالم ماده دور نشده ام 

لحظه درنگ

حال باید چشم بگشایم ، البته نه چشم سر که چشم دل

بیابانی برهوت ، شنزاری آرام و یکدست ، صدای پیچش نسیمی روح بخش

فضایی خلیایی . صاف و ذلال

نمی دانم چرا هر گاه به کویر میرسم این حس عظیم در من متبلور میشود !

حس دور شدن ازخود و یافتن  خود ! خود خود

راه طویلست و یکدست . راه می افتم ولی بی هیچ نشانی در پی یک نشانی .

نشانی ؟!

چشمانم بسته است ولی انگار نمیدانم چرا بسته اند. شاید فراموش کرده باشم .شاید !

صدای گرمای ناب خورشید تلنقری میزند بر لحظات اکنونم .

انگار نشانی را یافته باشم . نمیدانم شاید این خود نشانی باشد بر این مدعا !

صدای دینگ دینگ زنگوله می آید . شاید کاروانی در راه است

راه میافتم به سمت نوای نشانی

صدا دور تر میشود . انگار مسیر را اشتباه آمده ام . ولی نه

نه ، کاروان از من دور تر میشود

شاید میخواهد مرا بسمتی رهنمون باشد . آری آری

کاروانی در کار نیست . همه اش صدا بوده است . صدا صدا صدا

نمی دانم چرا حس میکنم به نشانی نزدیک شده ام . ولی چیزی نمی یابم ! عجیب است !

هروله کنان شروع میکنم به دویدن به این سو و آن سو .صدا قطع شده است .

دیگر چیزی نمشنوم. سکوت مطلق . حتی صدای جان افزای نسیم که با شنها همسو بودند !

چشمانم ؟! چشمانم ؟! در تاریکی نور دنیا ! نور ؟ این چه نوریست !

شگفتا عظمتی لا یضال . بی تشبیه .بی مانند .

 نور ؟ نور . نور

 دیگر خبری نیست از آن کویر عظیم

صدایی ماورایی ضمیرم را دگرگون میسازد . زانوانم را به لرزه می اندازد

قلبم توان ایستادن در جسمم را ندارد . میخواهد به پرواز در آید

صدا  صدا  صدا

بخوان . مرا بخوان . ای مونس من . ای بنده من

مرا بخوان ای من .. بخوان تا اجابت کنم تو را 

مرا بخوان ... 

 

 

 

سه شنبه 13 مرداد1388  توسط محمد رضا  |

 

 

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابیبه چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمدنفس خروس بگرفت که نوبتی بخواندنفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارمسرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتددل من نه مرد آنست که با غمش برآیدنه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاریدل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدیبرو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن

 

چه خیال​ها گذر کرد و گذر نکرد خوابیبزه کردی و نکردند موذنان ثوابیهمه بلبلان بمردند و نماند جز غرابیکه به روی دوست ماند که برافکند نقابیکه در آب مرده بهتر که در آرزوی آبیمگسی کجا تواند که بیفکند عقابیتو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابیعجبست اگر نگردد که بگردد آسیابیکه هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

دوشنبه 5 مرداد1388  توسط محمد رضا  |

 

یا صاحب الزمان

خدا کند که بیایی         خدا کند که بیایی

 دمی که بی تو سر آید                    خدا کند که نیاید

الا که هستی مایی              خدا کند که بیایی

تو احترام حریمی        تو افتخار حتیمی       تو یادگار منایی

خدا کند که بیایی

به سینه ها تو سروری         به دیده ها همه نوری    به درد ها تو دوایی

خدا کند که بیایی

خدا کند که بیایی

...

پنجشنبه 1 مرداد1388  توسط محمد رضا  |

 

غـــــــــم

استاد قلم شریعتی یه جایی یه چیزی گفته . ایشان بزرگترین درد را درد فهمیدن و دانستن میدانند و معتقدند اگر مثل بقیه ادمها کمتر میدانستم و میفهمیدم کمتر زجر میکشیدم . هر چند ایشان از این نوع درد لذت میبردند و چه ، درد را مایه تعالی روح

بگذریم

درد  - غم

غمت در نهان خانه دل هست چراغی

هست چراغی پیدا - چراغی روشن . چه فرقی میکند

" این شعر ربطی به شهر حافظ خلوت نشین که دوش به میخانه شد و از سر پیمان گذشت ... نداره

الا ایحال

این غم که در سینه ماست

یک سوغاتست از عالم غیر ماده . از ملکوت . این غم ریشه اش بر میگردد به آن سیب ممنوعه و حضرت بزرگ آدم .

هجرت از مکان امن الهی و سقوط و هبوط به لا مکان لا زمان لا ماوراءطبیعه

به خشکی

خشکی نه ازجنس کم آبی و بی آبی

به این خشکی . میفهمی که ...

و غم

غم فراق

غم فراق را با چه میتوان گفت ؟ و با که ؟

سخن کوتاه کنم

غم یک تجلی بزرگ است

تجلی ترک یار

تجلی گم کردن خویشتن خویش

تجلی شروع یک سرگردانی در سرزمین ٬ نه در کویر ٬ در دنیا ...

اینست که هر چیزی که ما را به یاد این تجلی به یاد منشا خویش و مبدا خویش و سر آغاز خویش و...و

میاندازد و لااقل برای لحظه ای از این فانی دنیا یا دنیای فانی دور میسازد

چه میگویم

همه این را به میزان خویش درک میکنند

اینست که اگر غرق شادی شویم و شعف

باز به دنبال جایی برای پیوستن به غم

به دنبال لذت غم

اینست که غم را دوست داریم

اینست که هر که در این دنیا از چیزی به شعف آید از بلاغت و شعور جانوری برخوردار است

سخن بسیار

به این کم بسنده میکنم

 پایدار باشید

 

 

یکشنبه 7 تیر1388  توسط محمد رضا  |