|
چشم هایم را میبندم برای لحظه ای به دور از دنیا
چشمانی که شاید بسته است در عین باز بودن
شاید کسی باورش را ندارد یا نمی خواهد باورش کند که بسته است چشمانش
به هر حال چشمانم را برای لحظاتی میبندم ، چشمان سر را میگویم
شاید باورم قنوت یابد و خیالم قامتی استوارتر از پیش !
اینجا عمق فاجعه است
چشمان بسته است ، هنوز از فضای عالم ماده دور نشده ام
لحظه درنگ
حال باید چشم بگشایم ، البته نه چشم سر که چشم دل
بیابانی برهوت ، شنزاری آرام و یکدست ، صدای پیچش نسیمی روح بخش
فضایی خلیایی . صاف و ذلال
نمی دانم چرا هر گاه به کویر میرسم این حس عظیم در من متبلور میشود !
حس دور شدن ازخود و یافتن خود ! خود خود
راه طویلست و یکدست . راه می افتم ولی بی هیچ نشانی در پی یک نشانی .
نشانی ؟!
چشمانم بسته است ولی انگار نمیدانم چرا بسته اند. شاید فراموش کرده باشم .شاید !
صدای گرمای ناب خورشید تلنقری میزند بر لحظات اکنونم .
انگار نشانی را یافته باشم . نمیدانم شاید این خود نشانی باشد بر این مدعا !
صدای دینگ دینگ زنگوله می آید . شاید کاروانی در راه است
راه میافتم به سمت نوای نشانی
صدا دور تر میشود . انگار مسیر را اشتباه آمده ام . ولی نه
نه ، کاروان از من دور تر میشود
شاید میخواهد مرا بسمتی رهنمون باشد . آری آری
کاروانی در کار نیست . همه اش صدا بوده است . صدا صدا صدا
نمی دانم چرا حس میکنم به نشانی نزدیک شده ام . ولی چیزی نمی یابم ! عجیب است !
هروله کنان شروع میکنم به دویدن به این سو و آن سو .صدا قطع شده است .
دیگر چیزی نمشنوم. سکوت مطلق . حتی صدای جان افزای نسیم که با شنها همسو بودند !
چشمانم ؟! چشمانم ؟! در تاریکی نور دنیا ! نور ؟ این چه نوریست !
شگفتا عظمتی لا یضال . بی تشبیه .بی مانند .
نور ؟ نور . نور
دیگر خبری نیست از آن کویر عظیم
صدایی ماورایی ضمیرم را دگرگون میسازد . زانوانم را به لرزه می اندازد
قلبم توان ایستادن در جسمم را ندارد . میخواهد به پرواز در آید
صدا صدا صدا
بخوان . مرا بخوان . ای مونس من . ای بنده من
مرا بخوان ای من .. بخوان تا اجابت کنم تو را
مرا بخوان ...
|