نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....
مولانا
+ نوشته شده در شنبه 10 اردیبهشت1390ساعت 8:4  توسط محمد رضا
|
اگر تمام تاریکی های دنیا جمع شوند تا نور شمعی را خاموش کنند هرگز نمی توانند
+ نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن1389ساعت 14:7  توسط محمد رضا
|
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند . خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو . آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم
+ نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 15:45  توسط محمد رضا
|
چیست این سقف ساده بسیار نقش ؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه 29 خرداد1389ساعت 9:20  توسط محمد رضا
|
+ نوشته شده در دوشنبه 27 اردیبهشت1389ساعت 7:49  توسط محمد رضا
|
|
...و خیالی نیست مرا ...
لای هیچ شب بویی سراغی نیست مرا
سبکبالم و هشیارم و سرمست امشب
خیالی نیست مرا
و هوایی نیست مرا
شاید امشب به سراغم آیی
روح من در تپش جسم هوایی نیست مرا
منتظرست که بیایی
خیالی نیست مرا
هیچ نگرانی نیست مرا
خیالی نیست مرا ...
|
| وب سایت پست الکترونیک |
+ نوشته شده در یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 20:12  توسط محمد رضا
|
... یک قدم دیگر تا بینهایت .....
یک قدم دیگر تا مرز جنون
تا اوج تا گسیختن پیله تنیده شده به یک مشت استخوان و یک روکش از پوست
تا رها شدن روح از آن تا اوج و تا لقا الله تا ملاقات ذات اقدس
تا بینهایت
یک قدم دیگر تا مرز جنون
تا باقی ماندن تهنا یک اثر کوچک ، یک مستطیل کوچک منقوش ، سنگ قبر
یک قدم دیگر تا فراموش شدن
تا شاید تنها ماندن یک نام ، آنهم تنها یک قدم !
یک قدم دیگر تا رسیدن وزن به ۱۳ گرم ، به سر وزن آمدن جاوید ، سنگینی روح
یک قدم دیگر تا جنون
یک قدم دیگر تا ترک ظلمت تا ترک گمراهی و ندانستن ، ترک تارک
یک قدم دیگر تا دنیایی همه اش نور نور نور نور
یک قدم دیگر رسید....
+ نوشته شده در جمعه 18 دی1388ساعت 17:8  توسط محمد رضا
|
دلتنگی را بهانه ای ست
بهانه را دلیلی
و دلیل را منشأش نشانیست ...
آری آغاز را نشانیست به وسعت لامکان ! و پایان را نیز
نشانی به عمق قامت استوار موسیقی ژرف اندیشه در غم !
رجعت به خویشتن خویش .فلک را در نوردیدن ، آسمان ، دریا و... و
... وصحرا ، کوه ، دشت و...
و
دیدن و نگریستن خویش . خویش نه ! نه ! نگریستن تو
الهی !
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم به دریا بنگرم دریا ته وینم
به هر جا بنگرم کوه در و دشت نشان روی زیبا ته وینم
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 19:38  توسط محمد رضا
|
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
اندر دل من هیچ کسی خانه نداشت
کس جای در این خانه ویرانه نداشت
مهراوی من - معبودا - خداوندا
سپاس تو را که تنها تویی بزرگ عاشق گیتی . سپاس تورا که عاشقی .
و
شرمسار که عشقی لایق تو وجود ندارد و هر چه هست جز ادعایی پوچ هیچ نیست !
عشق اسطرلات اسرار خداست
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل مانم از آن .........
+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 20:4  توسط محمد رضا
|
............................ تنها خدا میداند و بس ...................
+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 18:16  توسط محمد رضا
|
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در صورت افلاک انداز
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 14:41  توسط محمد رضا
|
امام على عليهالسلام :
مـؤمـن شـاديش در چهرهاش مىباشد و اندوهش در دلش ، سينهاش از هر چيز فراختر (پر حوصله و دريا دل) است و نفسش از هر چيز زبونتر ؛ بلندپايگى را ناخوش دارد و شهرت را دشمن ؛ اندوهش دراز است و همتش بلند ؛ بسيار خموش است و اوقاتش به بيكارى نمىگذرد ؛ شكور است و شكيبا ؛ غرق در انديشه خويش است و در پايبندى به دوستى خود (با ديگران) حريص است . نرمخو و مهربان است ، ارادهاش سختتر از سنگ خاراست و با اين حال از يك بنده خوارتر و افتادهتر است .
بحار الأنوار : 69 / 410 / 127
+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 10:7  توسط محمد رضا
|
امروزه درمساجد کمدهایی برای نگهداری کفش وجود دارد که خیلی هم مطمئن است.مسجد تنها محل تفکر نیست انسان در هر جایی می تواند تفکر کند.انسانی که در مسجد به کفشهایش فکر کند در خیابان هم چیز های مثل کفش وجود دارد تا فکر او را مشغول کند.اگر دنبال بهانه برای نرفتن به مسجد می گردی؟ دلیل خوبی پیدا نکردی باز بگرد.اگه می خوای بگی کتاب می خونی؟کار خیلی خوبی ادامه بده .ولی کار درستی نیست که یه جمله از وسط متنی بیاری که چون سرو تهش نیست می شه بهش هزار تا ایراد گرفت.
اگه .... نه دیگه بسه فکر کنم کافی باشه. مهدی
آقا مهدی . دوست عزیز
اگه مسجد محلی برای تفکر بود که خیلی خوب بود ! یا حداقل تفکر هم وجود داشت!بی گمان روح معمار بزرگش محمد امین خوشحالتر می بود . کسی منکر مسجد و سایر محاسنش نشده . بی گمان خالق این جمله پر نغز نیز چنین قصدی نداشته . اون بیشتر نیتش زدن یه تلنگری هر چند کوچک به توجهات اذهان مادی گرای انسانهای بعضا مقدس مآب بوده . که هی آدم - انسان باش . یه کم هم به ماوراء فکر کن . به سر منشات . به حق . به حقیقت حق . اتفاقا اگر متعصبانه برخورد نکنیم منظور نویسنده دقیقا این بوده که مکان تفکر فرقی نداره .مهم نفس عمله .کسی که مال دنیا واسش مهمه کفشاش هم مهمه اگه گم بشه ! اذهان مشوشه . همه به فکر اثبات خودشون هستن نه اثبات حقیقت !!!! برای شناخت حقیقت مطالعه جرم نیست ! همفکری جرم نیست ! اگه جرم بود علم بوجود نمیامد ! هر چند امروزه هدفی که علم بر اساس ان بنا نهاده شد از مسیر واقعی منحرف شده . علم شده بنده تام الاختیار تکنولوژی ! چه علم همانست که در یونان قدیم مطرح بود ! ضمنا هر چیزی که تاثیری بر انسان شدن آدمی بگذارد قابل ارزش و احترام است هر چند کوچک !
ممنون از نظر شما . محمد رضا
یا حق .
+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 15:35  توسط محمد رضا
|
ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و
به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به
کفشهایم فکر کنم..
دکتر شریعتی
+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 18:56  توسط محمد رضا
|
اون بالا نشسته بود ، روی دیوار .خیلی وقت بود ، خیلی سال ، نمیدانم چند سال ، چند ماه .شاید از وقتی که قفس جسمم ، ... چرا باید اینگونه بگوییم !؟ نه ، این بهترست . شاید از وقتی که اینجا ، خرپشته را میگویم ، شده است اتاق من . شده است خلوتگاه شبهای تنهایی و انس و الفت و دوری و نزدیکی من ،به خودم ، به دنیا به سرمنشاء دنیا ، به کائنات ، به هستی ، به خودم ، به مبدا خودم ، به شیپور سوراسرافیل ، به کوه ، به جنگل ، به دریا ، چی دارم میگم ؟! به شبهای خلوت ، به شبهای موسیقی ، سه تار ، ضبط صوت کوچک اما با وفای ناسیونال ، به خودم ، به او ... هُو... چی میگفتم ؟! ... آها ... !
یادم افتاد . اون بالا نشسته بود . روی دیوار ... از وقتی اینجا شده اتاق من ... خیلی ساکت . ولی با نگاهی پر معنا .با آن جمله های پر نغز از شریعتی . یه چیزهایی را دائم به یادم می آورد . مثل یک تلنگر
" نمدانم پس از مرگم چه خواهد شد " ... " کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت "... هــــــــــی !
هر وقت وارد اتاق میشدم یه نگاهی سرد میکرد و یک سلام و یک باز تو آمدی ؟ میگفت و یک چرا باز پریشانی ؟
بعد ساکت لم میداد و تا صبح نگاهم میکرد . این اواخر انگار کوه غصه بود . نمیدانم دلتنگ بود یا دلگیر ؟! هر طور که بود ، غم در چهره اش فریاد میزد . انگار منتظر بود تا من لب بگشایم و بپرسمش ُکه هی تو دیگر چت شده ؟ تا مانند آتشفشان فوران کند و لب باز کند .و یک دل سیر گریه کند و یک چانه پر گلایه .
قاب عکس روی دیوار از دست من خسته شده بود . من نپرسیدم و او هیچ نگفت . خاموش ماند . لب تر نکرد و دم نزد . بغزش را به درون گلویش کشید وبی تابی را به کام .و به انتظار ایستاد و ایستاد و ایستاد و ایستاد و ... ایستاد ...
انتظار ... انتظار ... انتظار ... من نیامدم و او نا امید شد و مایوس . بیچاره وقتی دیده بو از آمدن من خبری نیست و فایده ای ! به انتظار باد نشست و به امید روزی که پنجره اتاق باز شود و اولین نسیم که از آن وارد میشود .انگار خودش دست به کار شده بود باد را به ضیافت دعوت کرده بود . ضیافت آخر ! شام آخر !
روزی که رسیدم و جنازه اش را روی فرش اتاق دیدم ، همه چیز را فهمیدم . همه حرفهای نگفته اش را و اسرار درونش را . و آه هایش را و ناله هایش را و زجر زجر هایش را که از دوری و تنهایی من کشیده بود !
چقدر دلش تنگ بود . چقدر دلش به حال من سوخته بود و چقدر من را تحمل کرده بود . چقدر من را به حال خود رها کرده بود تا غرق تنهایی خود شوم و چقدر غرق تنهایی شده بود و من چقدر غرق تنهایی بودم و او را ندیدم که غرق تنهایی بود !چقدر دیر احساسش را درک کردم . او رفت و با رفتنش تلنگری زد بر تنهایی من. دیگر نیست ولی یادش هست .
" نمدانم پس از مرگم چه خواهد شد " قاب عکس روی دیوار رفت ولی من میدانم میدانم پس از مرگم چه خواهد شد . میدانم کوزه گر چه نقشی به خاک اندامم خواهد زد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 9:17  توسط محمد رضا
|